سلام به شما دوستای عزیزم .
مجددا سال نو را به همه شما تبریک میگم .
خب بریم سراغ ادامه داستان :
حدودا یک ماه و نیم بعد ارغوان کسری با هم ازدواج می کردند و تو این مدت همه به تکاپو افتاده بودیم .
من و ارغوان و عسل و کسری مدام از این پاساژ به آن پاساژ می رفتیم .
وقتی که همه خرید ها تموم شد من گفتم : می خواید بریم خونه ؟؟
ارغوان با دست های پر از خرید که البته وضع ما هم از او بهتر نبود گفت : من می گم این مغازه آخریه رو هم بریم .
من که از خستگی رو به موت بودم با عصبانیت گفتم : از ۷صبح تا الان ما را مثل اسب ازاین پاساژ تو اون پاساژ بردی حالا هم میگی بریم این مغازه آخریه ؟؟!!!
عسل : بابا ول کن فرداشب عروسیشه استرس داره .
من : بابا این اسمش استرس نیست مرض ریختنه .
ارغوان : اصلا من نباید با شما می اومدم خرید .
این دفعه پوریا هم با لحن حق به جانبی گفت : بابا رو تو برم ...
دو هفته اس ما رو از کارو زندگی انداختی تازه دو قورت و نیمت هم باقیه ؟؟؟!!!
ار غوان با خنده : بابا ببخشید ... حالا اگه من وقتتون رو نمی گرفتم شما چی کار می کردید ؟؟
من : هیچی تو کافه شاپ ها و پارک ها و هر مکان عمومی دیگه ای قرار می گذاشت .
عسل : درست صحبت کن .با ... وادامه حرفش رو خورد .
من : بگو چرا نصفه می گی؟؟ با آقاتون درست صحبت کنم .
آنیسا : می خواید صداهاتونو ببرید بریم تو ماشین بزنید تو سر و کله هم دیگه .
من : آره بیا منو تو و ارغوان بریم این و آقاشون هم بعدا بیان .
و به سمت جلو حرکت کردیم .
که پوریا رو به عسل گفت : خانومم بیا بریم تا خواهرت از حسادت نمرده .چه بدبختی داریما همه کشته مرده ما هستند .
من : بابا اعتماد به نفس واسه تولدت یه آینه می خرم خودتو توش ببینی .
و سوار ماشین شدیم و به سمت خونه راه افتادیم .
پس فردا شب : شب آخری بود که ارغوان در خانه ما مهمان بود و از فردا با کسری زندگی اش را شروع می کرد .وقتی به خونه رسیدیم انقدر خسته بودیم که بدون خوردن شام همه خوابیدیم به جز پوریا که مثل خرس تا صبح یخچال رو جارو کرد.
صبح و قتی که پوریا از خواب بیدار شد بعد از یک ساعت غرغر کردن سر من که چرا تو یخچال چیزی نمی خری بذاری که من تا صبح گرسنه نمونم با ارغوان فرستادمش بیرون و تا عصر هم برنگشتن .
تو این مدت به همه بچه ها زنگ زدیم وگفتیم می خوایم امروز آخرین روز مجرد بودن ارغوان رو جشن بگیریم .
و بعد از تلفن ها خانه را تزئین کردیم وقتی ارغوان و قرص فشارخون برگشتن همه ما و دوستامون جلوی در ایستاده بودیم و با هم برای او شعر عشق من باش رو براش می خوندیم . پوریا هم شادروان مدام سرش را به پایین می آورد می گفت آخه من یک نفرم .نمی تونم عشق همه شما باشم .بعد از این جمله ها عسل چنان چشم غره ای به پوریا رفت که بچه تا آخر شب ساکت یک گوشه نشسته بود و حرفی نمی زد .
وقتی ارغوان اون صحنه رو دید اشک تو چشماش جمع شده بود .بعد از این که شعر رو خوندیم و با ارغوان سلام و احوال پرسی کردیم .
من مامان ارغوان رو که ارغی خیلی دوست داشت تو عروسیش ببینه رو از لابه لای جمعیت به سمت او کشاندم .
حالا اشک های ارغوان در آغوش مادر معنا و مفهومی از جدایی داشت که حالا به اتمام ر سیده بود .
بعد از اشک های ارغوان اورا به سمت اتاقش بردم و سریع اورا آماده کردم تا برای مهمانی آماده باشد.
وقتی از پله ها پایین آمدیم همه برایمان دست و جیغ کشیدند و با گذاشتن آهنگ همه شروع به رقصیدن کردن .
انقدر رقصیده بودیم که پاهای همه ما درد گرفته بود و در آخر هم از کسری خواستیم بیاد تا آخرین رقص تانگوی مجردیشان رابا هم بکنند و از فردا همیشه باهم باشند.
ساعت 3:30 بعد از نصفه شب بود که مهمانان رفتند و کمتر از 4 ساعت دیگر ارغوان باید در آرایشگاه می بود .
به همین دلیل اورا سریع آماده خوابیدن کردیم و بعداز آن هم من و گلسا و هدیه و آنیسا و پوریا خانه را در عرض یک ساعت و نیم مرتب کردیم و آماده خوابیدن شدیم .
وقتی خواستم بخوابم پوریا گفت : ملیکا این از ارغوان . خواهرتم که بردم یه فکری برای خودت بکن داری بوی ترشی می گیری .
من : پوریا تا حالا از طبقه سوم یه خونه پرت شدی تو آلاچیق ؟؟
پوریا : نه .
من : می خوای امتحان کنی ؟؟
پوریا : نه
گلسا : نگمه وخوب برو بخواب شتک بی خاصیت .
پوریا : من شتکم ؟؟
گلی: پ.ن.پ من شتکم .غضمیت چینی .
پوریا : بالاخره شتکم یا غضمیت چینی ؟؟
من : هیچ کدوم . قرص فشار خونی .
پوریا : مرسی
گلی : بهش برسی
پوریا :الهی . ما که از خدامونه .
من : جوجو ماشینی . من آشغالامونو نمیدم تو بذاری تو کوچه حالا عسلو بهت بدم ؟؟
پوریا اومد حرف بزنه که دستم رو به علامت سکوت روی بینی اش گرفتم و گفتم : نمی خوابی به درک بذار ما بخوابیم .
. از پله ها بالا رفتم .
وقتی از خواب بیدارشدیم من سریع صبحانه جزئی درست کردم و بعد از خوراندن آن به بچه کوچولو ها راهی آرایشگاه شدیم .
وقتی می خواستم در پارکینگ رو ببندم پوریا گفت : بابا ملیکا تو نرو همینجوری اش نمیشه قیافتو تحمل کرد حالا می خوای بری اونجا از این ماسماسک هابزنی به لپت دیگه اصلا آدم می ترسه بهت نگاه کنه .و ادی رژ گونه زدن رو در آورد .
من: برو خدا رو شکر کن که عجله دارم وگرنه جنازت تو استخر بود . جوجو صنعتی .
و در پارکینگ رو بستم و سوار ماشین شدم .
تو ماشین هدیه گفت : این بشر چی می گفت ؟؟
من : طبق معمول چرت و پرت .
و تا زمانی که به آرایشگاه برسیم سربه سر ارغی گذاشتیم .
وقتی من بچه ها را به آرایشگاه رساندم به آنیسا گفتم من میرم ببینم کارهای سالن مرتب هست یانه ؟
آنیسا : باشه فقط زود برگرد .
من : باشه حالا برو تو تا دیرتون نشده .
به سالن که رسیدم خدارو شکر همه چیز مرتب بود جز آتش بازی .
که به محض این که به مسئول سالن خبردادم گفت که درست می کند .
عروسی در باغی زیبا و به صورت قاطی برگزار میشد .
در استخر بزرگی که در وسط باغ بود سفره عقد را با یونولیت درست کرده بودند و قراربود دو کبوتر عاشق در قایقی که طرح قو داشت بنشینند و پیوندشان رابه صورت رسمی به همه اطلاع بدهند .
یک ساعت بعد وقتی که مطمئن شدم همه چیز مرتب است به آرایشگاه رفتم تا آماده بشوم .
انقدر خسته بودم که وقتی چشمانم را بستم تا آرایش چشمانم انجام شود دیگر تا پایان کار آرایشم آن ها را باز نکردم . وقتی با صدای گلسا از خواب بیدارشدم به خودم در آینه چشم دوختم که چقدر زیبا شده بودم . موهایم چه خوش حالت در بالای سرم جمع شده بود و تکه هایی از لا به لای موهایم به شکل فر بر بروی شانه هایم خود نمایی می کردند .
پس از این که لباسم را پوشیدم از این همه زیبایی در تعجب بودم .
لباس من و آنیسا و گلسا و هدیه صورتی کالباسی بود که یقه نیمه بازی داشت و همچنین پارچه بسیار لختی که لباس هایمان را خوش فرم جلوه می داد .
وقتی که از آرایشگاه بیرون آمدیم من و گلسا و هدیه در ماشین من سوارشدیم و عسل در ماشین پوریا سوار شد و ارغوان در بنز مشکی کسری که روی آن پر از گل و قلب های پارچه ای و بادکنک بود سوار شد .
من وقتی به ماشین کسری نزدیک شدم پس از سلام واحوال پرسی گفتم : آقا همیشه به شادی .
کسری : انشاءالله .
و سوار ماشین شد .
و من هم پس از چشمک کوتاهی به ارغوان سوار ماشین شدم .
وقتی به باغ رسیدیم . با صدای دست و جیغ بقیه وارد باغ شدیم .
جلو پای عروس و داماد یه عالمه آتش بازی کردیم .
آخرین آتشی که زدیم اینجوری بود آتش به صورت سقفی از دو طرف به سمت بالا پرتاب می شد و هیچ صدمه ای به کسی نمیزد باید عروس و داماد از زیر این آتش رد می شدن .که خیلی با مزه بود .
ارغی می گفت بریم کسری می گفت نه .
وقتی که ارغوانک و کسری به محل عقد نزدیک شدند و در قایق سوار شدند و عاقد صیقه عقد را جاری کرد همه ما منتظر شنیدن جواب بودیم ولی ارغوان ساکت بود .احساس کردم شاید مشکلی پیش آمده باشد برای همین نزدیکش رفتم و گفتم ارغوان چیزی شده ؟
ارغوان : نه .
من : پس چرا جواب نمی دی نکنه زیرلفظی می خوای ؟
ارغوان : نه .
عاقد که ما را به دقت می نگرید گفت : خانوم چی کار می کنید زن این آقا میشید یا نه ؟
ارغوان : بعله .
و با جواب بله ارغوان همه دست زدیم و از زیر آب فواره هایی به سمت بالا بیرون زد و همزمان با آن قایق را کسری باز کرد به حرکت درآورد . گفت ما رفتیم شام همه تونو ملیکا میده .
نداد هم خوب نداده دیگه . همه تون نون و پنیر مهمون من هستید .
پوریا : شما دست تو جیبت نکن . زحمت میشه شاه داماد .
کسری خنده ای کوتاه کرد و بعد با دست با همه خداحافظی کرد .
همه می خندیدیم .وبا خنده شروع به رقصیدن کردیم .
بعد از اینکه کسری و ارغوانک از قایق بیرون آمدند مهمانی با رقص و پایکوبی تا صبح ادامه پیدا کرد .
ساعت 2:30 بامداد بود که عروسی تمام شد و با دست به دست دادن این دوجوان توسط والدینشان و آرزوی خیر برای زندگی شان همه به زیر سرسبزترین درخت باغ رفتیم و در پشت سر ارغوان ایستادیم تا دسته گلش را به سمت یکی از ما بیندازد .
با به صدا درآمدن آهنگ to night انريكه ارغوان پشت به ما ایستاد و گفت : بچه ها آماده اید ؟
پوریا : آره آره تو بنداز .
آنیسا : بابا تو چه هولی !!!!
بالاخره ارغوان دست گلش را به پشت سرش پرت کرد که در دست عسل افتاد .
باصدای دست همگی و نگاه کردن عسل و پوریا به هم دیگر و بعد نگاه کردن آن دو به من بالاخره منم با این ازدواج موافقتم را اعلام کردم و قرار ازدواج بعدی به آینده موکول کردیم .
وقتی می خواستیم با همه خداحافظی کنیم و به خانه برگردیم پوریا سر راه م سبز شد و گفت : واقعا قبول کردی ؟
من : چیو ؟؟
پوریا : ازدواج من و عسل رو .
من : حالا درباره اش فکر می کنم .
پوریا : حالا الان فکر کن .
با گفتن این جمله از دهان پوریا همه ساکت شدند و به ما نگاه می کردند که من گفتم : بستگی داره .
پوریا : به چی ؟
من : به رفتارت .
پوریا : بچه به خوبی من نه هستش نه دیدی . اگر هم مشکلت کمک کردن تو کار های خونه اس . مسئله ای نیست همه کار ها رو خودم می کنم .ظرف می شورم از ماشین ظرف شویی بهتر . لباس اتو می کنم جای ۱۰ اوتوشویی و...
من : باشه بابا عسل برای تو مخمو خوردی .
همه دست زدن و پوریا هم منو بغل کرد و گفت : بالاخره مهربون شدی .راستی بهت گفته بودم چه قدر خوشگلی ؟
من : برو حاجی فیروز و سیاه کن . قرص فشارخون .
. بالا خره از مهمونی خارج شدیم و به خانه حرکت کردیم .
و این بود جشن ازدواج با شکوه ارغوان و کسری .
امیدوارم همه به کسی که دوستش دارن برسن و خوشبخت بشن مثل ارغوان و کسری .
نظر بدید .