تبليغاتX
داستان ( تقدیم به تو )

داستان ( تقدیم به تو )

زندگی را دوست دارم چون فرصت زندگی کردن دارم ...زندگی کن دوستم

آخرین آپ قبل از خرداد (قسمت 22)

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

(ارغوان و کسری )

ادامه داستان :

به محض اینکه وارد خونه شدیم سریع هر کدوم به سمت اتاق هایمان رفتیم و لباس هایمان را عوض کردیم .

بعد سریع من از اتاقم بیرون اومدم و رفتم پیش خدمتکار و بهش گفتم :مهمون داریم . مقدمات رو آماده کن.

وقتی وارد حال شدم پوریا کل حال رو تمیز کرده بود .

با دیدن من گفت : خوشت میاد؟

من : آره . کارت عالیه . اینجا تموم شد من دفترم هم یکم کثیفه بیا اونجارو هم تمیز کن.

کوسن را از روی مبل برداشت و انداخت به طرف من و گفت : خودت بیا بقیه کار هارو بکن .

من :باشه .برو اونطرف .

پوریا :دلم نمی خواد .زمین خداست می خوام وایسم .

من : ولی فعلا خونه منه . بدو برو اونور.

در حال بحث کردن بودیم که زنگ در به صدا دراومد .

گلسا سریع از پله ها پایین می اومد و داد می زد :جواب میدم ... جواب میدم .

من و پوریا با دیدن گلسا خندمون گرفته بود ولی من چیزی به روی مبارک خودم نیاوردم .

ولی امان از دست پوریا که آخرسرهم نتونست جلوی اون زبون کوفتیش رو بگیره و گفت : نترس نمیره انقدر هول نباش .

گلسا :حیف که کار دارم وگرنه اینجا می کشتمت .

پوریا : بپا کشته نشی .

من : بپا از خونه پرت نشی بیرون قرص فشارخون . قند. نمک و هزار درد و مرض دیگه ...

در را بازکردیم و خودمان هم منتظر دیمون شدیم . الحق والانصاف که چه جذاب بود .(به چشم خواهری )

وارد خونه که شده بود به سمت اتاق نشیمن راهنماییش کردم و دست گلسا رو گرفتم و در گوشش گفتم : برو خودت نوشیدنی بیار.

گلسا : خواستگاری که نیومده !!!

من : خواستگاری چیه ؟؟ دوست خودته برو براش نوشیدنی بیار .

وبعد با لبخند کنار عسل رفتم . روی مبل نشستم .

پوریا رو به دیمون : خب شما کجا گلسا رو پیدا کردید ؟

دیمون : ایشون مثل یه فرشته در کتاب فروشی جلوی من ظاهر شدند .

پوریا به آرامی زمزمه کزد : راحت باش بگو عین عجل وامونده !

گلسا در همین حین وارد سالن شد . دیمون با دیدن گلسا هول شد از جایش بلند شد .

عسل که کلا توی باغ نبود گفت : نه شما زحمت نکشید .

من به پهلوی عسل زدم و گفتم :این دست و پا چلفتیه .زیاد جدی نگیر .

عسل : به قیافه اش نمی خوره انقدر احمق باشه .

من: مگه به قیافه اس . مثلا همین پوریا قیافه اش عین  یه بچه مظلومه ولی فطرتا عوضیه !

در همین حرف ها و شوخیها بودیم که زنگ در دوباره به صدا در آمد .

پوریا رو به دیمون : عزیزم چه پا قدم خوبی داری همین که اومدی بخت ملیکا هم باز شد .

من : فکر کنم بالاخره پیرزن خونه بغلی به پیشنهاد ازدواجت می خواد جواب مثبت بده .

همه دخترها با این حرف من شروع به خندیدن کردن و دست زدم .

خدمتکار در راباز کرد .

صدای جیغ جیغ ارغوان از تو باغ میومد .

نمی دونستم چی شده ؟؟ و فکر هم نمی کردم که با کسری دعوا کرده باشند چون تازه یک هفته بود که با هم ازدواج کرده بودند .

با این سوالات مختلف از جایم بلند شدم و به سمت در ورودی رفتم تا ببینم چی شده .

تا آپ بعدی ...........

خدانگهدار

نظر فراموش نشود . 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ساعت 14:3 توسط ملیکا |


وفات بانوی دوعالم

سلام دوستای خوبم .

خوبید ؟

من با اینکه خیلی امروز کار کردم ولی هنوز هم انرژی دارم .(هزار ماشاءالله )

به قول مامانم بچه تو هیچ وقت انرژیت تموم نمیشه .

از این حرف ها بگذریم .

شهادت بانوی دوعالم را به همه شیعیان تسلیت عرض می کنم .

 

 پیامک های ویژه ایام شهادت حضرت فاطمه(س)نام نام زهرا قفل دل وا می کند

دیده را از اشک دریا می کند

            نام زهرا هر کسی بر دل نوشت می رود روز جزا سوی بهشت***

مرو دلم طاقت نداره

دلم بعد از تو خیلی بی قراره

مگه بابام علی شب های بی توسرم رو روی زانوهاش بذاره***

                ایام شهادت بانوی آب و آیینه و آفتاب تسلیت باد.***

دیگر آن ی به لب مولا نیست

                           همه هستند ولی هیچ کسی زهرا نیست

قطره ی اشک علی تا به ته چاه رسید...

چاه فهمید که کسی همچو علی تنها نیست***

الهی ای فلک ...دیگر نگر  یاگر دور سر حیدر نگرد

الهی ای نفس بی یاد زهرااگر رفتی به سینه برنگردی ای بتول پاک اسلام

قلب چاک چاک اسلام حاصل جوانی علی 

ماه ارغوانی علی لحظه ای درنگ کن بمان

وقت ناتوانی علی بی تو سر بلند میکنند

دشمنان جانی علی بی تو سجده میکند

به خاک  ... روح آسمانی علی***

ای خاک ها آلاله را در بر بگیرید

مهتاب را از دست پیغمبر بگیرید

کروبیان شور و نوا را واگذارید

تابوت را از شانه ی حیدر بگیرید

ای خاک های تشنه ی شهر مدینه

زهرا ز دست ساقی کوثر بگیرید***

ای تو مهراب فاطمه / اسوه ی حجاب فاطمه یاس پرپر علی بمان /

سایه سر علی بمان قوت دل علی نرو /

از مقابل علی نرو . . .***

شهادت نبوت، ولایت، مادر امامت بر رهروان حقیقت تسلیت باد. ***

الا ای چاه یارم را گرفتند

گلم ، باغم ، بهارم را گرفتند

میان کوچه ها با ضرب سیلی 

همه دار و ندارم را گرفتند

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 20:26 توسط ملیکا |


قسمت 21

 سلام دوستای خوبم .

مرسی از همه نظراتتون .

بریم سراغ ادامه داستان .

بعد از اینکه از جشن عروسی برگشتیم چون خیلی خسته بودیم رفتیم و سریع خوابیدیم.

فردا صبح وقتی بیدار شدم به سمت آشپزخانه رفتم و از خدمتکار پرسیدم : سلام . بچه ها ی ما هنوز بیدار نشدن ؟

خدمتکار : نه ، می خواید برم صداشون کنم ؟

من : نه بذار بخوابن ، دیشب خیلی خسته شدن . صبحانه که داریم ؟

خدمتکار : بله ، بنشینید تا براتون چایی بریزم .

من نشستم و بعد از اینکه صبحانه ام را خوردم به سمت تلفن رفتم . تا از حال مادر و پدر با خبر شوم .

وقتی شماره را گرفتم مادر تلفن را جواب داد و گفت : سلام دخترم . خوبی عزیزم ؟

من : سلام مامان عزیزم . بله ما خوبیم ولی مثل اینکه شما بهترید .

مامان خندید و گفت : بدون ما خوش می گذره ؟

من : آره خیلی ، هر روز بی حال تر از روز قبل هستیم . مامان کی بر می گردید ؟

مامان : می آییم دخترم .

من : کی ؟

مامان : به زودی .و بعد هم تلفن را به پدر داد تا با اوهم صحبت کنم .

وقتی با پدر هم صحبت کردم و از او پرسیدم که کی برمی گردن گفت : خیلی خیلی زود .

من که کلافه شده بودم از جواب هایی که می شنیدم خیلی مودبانه موضوع را عوض کردم و چند لحظه بعد تلفن را قطع کردم .

به سمت اتاق عسل رفتم تا اورا بیدار کنم که صدایی از پشت سرم گفت : سلام ، کی بیدار شدی ؟

به سمت صدا برگشتم پوریا بود . به او صبح بخیر گفتم و به سمت میز صبحانه راهنمایی اش کردم .

کم کم بچه ها از خواب بیدار می شدند و می آمدند صبحانه می خوردند .

بعد از اینکه همه بیدار شدند به سمت باغی که در خانه پدر ساخته بود رفتیم و آنجا شروع به بازی کردن کردیم .

من و  آنیسا روی تاب نشستیم و مدام به عقب و جلو می رفتیم . پوریا و عسل بدمینتون بازی می کردتد و هدیه و گلسا هم مشغول مسخره کردن ما بودند .

بعد از یک ساعت و نیم که بازی کردیم من حس مرض ریختنم دوباره تحریک شد و در گوش آنیسا گفتم : می آی پوریا رو اذیت کنیم ؟

آنیسا : چرا که نه ؟ بیا بریم .

من با گرفتن تائید آنیسا به سمت پوریا رفتم و گفتم : می آی دنبال بازی  ؟

پوریا : بابا نی نی کوچولو .

من : خودتی . اگه راست می گی که تو آدم بزرگی و من کوچولو باید بیای منو بگیری .

پوریا : بابا می گیرمت گریه ات در می آید بعد خانومم ناراحت میشه .پاشو برو .

من : بابا مگه مطمئن نیستی که من می بازم بیا به همه بچه ها ثابت کن .

و رو به همه بچه ها گفتم : پوریا می گه در حدی هست که بتونه حال منو بگیره موافقید بهمون نشون بده ؟

گلسا : پوریا اینجا آناناس میشی حالت گرفته میشه .

 حالا اگه می خوا ی برو با ملی کل بنداز .

پوریا رو به من : از کجا تا کجا بدویم ؟

من با زدن چشمکی به آنیسا گفتم از همینجا تا لب استخر .

پوریا : باشه فقط از الان خودتو برای گریه کردن آماده کن .

من : خواهی دید . وبا شماردن اعداد از 1-3 شروع به دویدن کردیم وقتی نزدیک استخر شدیم سرعتم را کم کردن تا پوریا جلو تر از من قرار بگیره و قتی پوریا تا دو قدم از  من جلوتر بود سریع دویدم و او را در استخر پرت کردم .

همه دست می زدن و هورا می کشیدن .

من  بر روی لبه استخر نشستم و به پوریا گفتم : نی نی چرا خودتو خیس کردی؟

پوریا گفت : من نی نی ام ؟

من : پ.ن.پ من نی نی ام!!!!؟؟؟؟؟.

پوریا  در آب به سمت من آمد و گفت : نشونت میدم . و دستم را به سمت پایین

کشید و من و در آب پرت کرد .

آنیسارو به من گفت : تو هم که خودتو خیس کردی ؟

من : تو رو درست می کنم و او را هم در آب انداختم و کم کم همه در آب بودیم .

حدود نیم ساعت بعد که از آب بازی خسته شدیم و خیس خیس به سمت خانه رفتیم گلسا در راه به من گفت : ملیکا امروز که کار نداری ؟

من : نه ، چه طور ؟

گلسا : آخه من به دیمون گفتم امروز ساعت 4 بیاد اینجا .

من : دیمون همون شتره اس که تو بیمارستان دربارش می گفتی ؟

گلسا : آره ولی شتر خودتی .

من : بروبابا.وبعد به ساعتم نگاه کردم و گفتم : یعنی تا 2 ساعت دیگه اینجاست؟

گلی : اوهوم

من رو به همه : رفتیم خونه مسخره بازی نداریم قراره مهمون بیاد برامون .

پوریا : قراره برات خواستگار بیاد ؟

من : نه ، قراره از امین آباد اون عمو مهربون ها بیان و تو رو خدا رو شکر با خودشون ببرن .

خوب تا ادامه داستان شما را به خدای بزرگ می سپارم .

نظر یادتون نره !

 بقیه اش رو خیلی زود می نویسم .

منتظر باشید که قسمت ۲۲ خیلی کمدیه ...

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ساعت 16:11 توسط ملیکا |


مقام اول در رتبه سنج گوگل

 

سلام دوستای خوبم .

به پاس نظرات زیبایی که به وبم گذاشتید و هم چنین حمایت های بی نهایتتون :

اینجانب در رتبه سنج گوگل

مقام اول را کسب کردم .

از حمایت های همه تون ممنونم دوستای خوبم

می خواهیم جشن بگیریم بدو بدو بیا :

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netمن آماده ام برای مهمونی شما چه طور ؟

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدلای لای لای لالای لای

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدهمه اینجا شادند

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدبعد مهمونی مسواک یادت نره

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدبعدشم بگیر بخواب تا کی بیدار می مونی ؟

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ساعت 15:42 توسط ملیکا |


تقدیر در زندگی

زندگی زيباست زشتی ‌های آن تقصير ماست

در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست

زندگي آب رواني است روان مي‌گذرد..........

آنچه تقدير من و توست همان می ‌گذرد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ساعت 18:28 توسط ملیکا |


کودکی و مدرسه

در کودکی پاکن هایی زپاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفترهایمان از کاه بود

تادرون نیمکت جامیشدیم

ماپراز تصمیم کبری میشدیم

باوجود سوزوسرمای شدید

ریزعلی پیراهنش رامی درید

کاش باز کوچک میشدیم

لااقل یک روز کودک میشدیم

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ساعت 15:29 توسط ملیکا |


قسمت 20

سلام به شما دوستای عزیزم .

مجددا سال نو را به همه شما تبریک میگم .

خب بریم سراغ ادامه داستان :

حدودا یک ماه و نیم بعد ارغوان کسری با هم ازدواج می کردند و تو این مدت همه به تکاپو افتاده بودیم .

من و ارغوان و عسل و کسری مدام از این پاساژ به آن پاساژ می رفتیم .

وقتی که همه خرید ها تموم شد من گفتم : می خواید بریم خونه ؟؟

ارغوان با دست های پر از خرید که البته وضع ما هم از او بهتر نبود گفت : من می گم این مغازه آخریه رو هم بریم .

من که از خستگی رو به موت بودم با عصبانیت گفتم : از ۷صبح تا الان ما را مثل اسب ازاین پاساژ تو اون پاساژ بردی حالا هم میگی بریم این مغازه آخریه ؟؟!!!

عسل : بابا ول کن فرداشب عروسیشه استرس داره .

من : بابا این اسمش استرس نیست مرض ریختنه .

ارغوان : اصلا من نباید با شما می اومدم خرید .

این دفعه پوریا هم با لحن حق به جانبی گفت : بابا رو تو برم ...

دو هفته اس ما رو از کارو زندگی انداختی تازه دو قورت و نیمت هم باقیه ؟؟؟!!!

ار غوان با خنده : بابا ببخشید ... حالا اگه من وقتتون رو نمی گرفتم شما چی کار می کردید ؟؟

من : هیچی تو کافه شاپ ها و پارک ها و هر مکان عمومی دیگه ای قرار می گذاشت .

عسل : درست صحبت کن .با ... وادامه حرفش رو خورد .

من : بگو چرا نصفه می گی؟؟ با آقاتون درست صحبت کنم .

آنیسا : می خواید صداهاتونو ببرید بریم تو ماشین بزنید تو سر و کله هم دیگه .

من : آره بیا منو تو و ارغوان بریم این و آقاشون هم بعدا بیان .

و به سمت جلو حرکت کردیم .

که پوریا رو به عسل گفت : خانومم بیا بریم تا خواهرت از حسادت نمرده .چه بدبختی داریما همه کشته مرده ما هستند .

من : بابا اعتماد به نفس واسه تولدت یه آینه می خرم خودتو توش ببینی .

و سوار ماشین شدیم و به سمت خونه راه افتادیم .

پس فردا شب : شب آخری بود که ارغوان در خانه ما مهمان بود و از فردا با کسری زندگی اش را شروع می کرد .وقتی به خونه رسیدیم انقدر خسته بودیم که بدون خوردن شام همه خوابیدیم به جز پوریا که مثل خرس تا صبح یخچال رو جارو کرد.

صبح و قتی که پوریا از خواب بیدار شد بعد از یک ساعت غرغر کردن سر من که چرا تو یخچال چیزی نمی خری بذاری که من تا صبح گرسنه نمونم با ارغوان فرستادمش بیرون و تا عصر هم برنگشتن .

تو این مدت به همه بچه ها زنگ زدیم وگفتیم می خوایم امروز آخرین روز مجرد بودن ارغوان رو جشن بگیریم .

و بعد از تلفن ها خانه را تزئین کردیم وقتی ارغوان و قرص فشارخون برگشتن همه ما و دوستامون جلوی در ایستاده بودیم و با هم برای او شعر عشق من باش رو براش می خوندیم . پوریا هم شادروان مدام سرش را به پایین می آورد می گفت آخه من یک نفرم .نمی تونم عشق همه شما باشم .بعد از این جمله ها عسل چنان چشم غره ای به پوریا رفت که بچه تا آخر شب ساکت یک گوشه نشسته بود و حرفی نمی زد .

وقتی ارغوان اون صحنه رو دید اشک تو چشماش جمع شده بود .بعد از این که شعر رو خوندیم و با ارغوان سلام و احوال پرسی کردیم .

من مامان ارغوان رو که ارغی خیلی دوست داشت تو عروسیش ببینه رو از لابه لای جمعیت به سمت او کشاندم .

حالا اشک های ارغوان در آغوش مادر معنا و مفهومی از جدایی داشت که حالا به اتمام ر سیده بود .

بعد از اشک های ارغوان اورا به سمت اتاقش بردم و سریع اورا آماده کردم تا برای مهمانی آماده باشد.

وقتی از پله ها پایین آمدیم همه برایمان دست و جیغ کشیدند و با گذاشتن آهنگ همه شروع به رقصیدن کردن .

انقدر رقصیده بودیم که پاهای همه ما درد گرفته بود و در آخر هم از کسری خواستیم بیاد تا آخرین رقص تانگوی مجردیشان رابا هم بکنند و از فردا همیشه باهم باشند.

ساعت 3:30 بعد از نصفه شب بود که مهمانان رفتند و کمتر از 4 ساعت دیگر ارغوان باید در آرایشگاه می بود .

به همین دلیل اورا سریع آماده خوابیدن کردیم و بعداز آن هم من و گلسا و هدیه و آنیسا و پوریا خانه را در عرض یک ساعت و نیم مرتب کردیم و آماده خوابیدن شدیم .

وقتی خواستم بخوابم پوریا گفت : ملیکا این از ارغوان . خواهرتم که بردم یه فکری برای خودت بکن داری بوی ترشی می گیری .

من : پوریا تا حالا از طبقه سوم یه خونه پرت شدی تو آلاچیق ؟؟

پوریا : نه .

من : می خوای امتحان کنی ؟؟

پوریا : نه

گلسا : نگمه وخوب برو بخواب شتک بی خاصیت .

پوریا : من شتکم ؟؟

گلی: پ.ن.پ من شتکم .غضمیت چینی .

پوریا : بالاخره شتکم یا غضمیت چینی ؟؟

من : هیچ کدوم . قرص فشار خونی .

پوریا : مرسی

گلی : بهش برسی

پوریا :الهی . ما که از خدامونه .

من : جوجو ماشینی . من آشغالامونو نمیدم تو بذاری تو کوچه حالا عسلو بهت بدم ؟؟

پوریا اومد حرف بزنه که دستم رو به علامت سکوت روی بینی اش گرفتم و گفتم : نمی خوابی به درک بذار ما بخوابیم .

. از پله ها بالا رفتم .

وقتی از خواب بیدارشدیم من سریع صبحانه جزئی درست کردم و بعد از خوراندن آن به بچه کوچولو ها  راهی آرایشگاه شدیم .

وقتی می خواستم در پارکینگ رو ببندم پوریا گفت : بابا ملیکا تو نرو همینجوری اش نمیشه قیافتو تحمل کرد حالا می خوای بری اونجا از این ماسماسک هابزنی به لپت دیگه اصلا آدم می ترسه بهت نگاه کنه .و ادی رژ گونه زدن رو در آورد .

من: برو خدا رو شکر کن که عجله دارم وگرنه جنازت تو استخر بود . جوجو صنعتی .

و در پارکینگ رو بستم و سوار ماشین شدم .

تو ماشین هدیه گفت : این بشر چی می گفت ؟؟

من : طبق معمول چرت و پرت .

و تا زمانی که به آرایشگاه برسیم سربه سر ارغی گذاشتیم .

وقتی من بچه ها را به آرایشگاه رساندم به آنیسا گفتم من میرم ببینم کارهای سالن مرتب هست یانه ؟

آنیسا : باشه فقط زود برگرد .

من : باشه حالا برو تو تا دیرتون نشده .

به سالن که رسیدم خدارو شکر همه چیز مرتب بود جز آتش بازی .

که به محض این که به مسئول سالن خبردادم گفت که درست می کند .

عروسی در باغی زیبا و به صورت قاطی برگزار میشد .

در استخر بزرگی که در وسط باغ بود سفره عقد را با یونولیت درست کرده بودند و قراربود دو کبوتر عاشق در قایقی که طرح قو داشت بنشینند و پیوندشان رابه صورت رسمی به همه اطلاع بدهند .

یک ساعت بعد وقتی که مطمئن شدم همه چیز مرتب است به آرایشگاه رفتم تا آماده بشوم .

انقدر خسته بودم که وقتی چشمانم را بستم تا آرایش چشمانم انجام شود دیگر تا پایان کار آرایشم آن ها را باز نکردم . وقتی با صدای گلسا از خواب بیدارشدم به خودم در آینه چشم دوختم که چقدر زیبا شده بودم . موهایم چه خوش حالت در بالای سرم جمع شده بود و تکه هایی از لا به لای موهایم به شکل فر بر بروی شانه هایم خود نمایی می کردند .

پس از این که لباسم را پوشیدم از این همه زیبایی در تعجب بودم .

لباس من و آنیسا و گلسا و هدیه صورتی کالباسی بود که یقه نیمه بازی داشت و  همچنین پارچه بسیار لختی  که لباس هایمان را خوش فرم جلوه می داد .

وقتی که از آرایشگاه بیرون آمدیم من و گلسا و هدیه در ماشین من سوارشدیم و عسل در ماشین پوریا سوار شد و ارغوان در بنز مشکی کسری که روی آن پر از گل و قلب های پارچه ای و بادکنک بود سوار شد .

من وقتی به ماشین کسری نزدیک شدم پس از سلام واحوال پرسی گفتم : آقا همیشه به شادی .

کسری : انشاءالله .

و سوار ماشین شد .

و من هم پس از چشمک کوتاهی به ارغوان سوار ماشین شدم .

وقتی به باغ رسیدیم . با صدای دست و جیغ بقیه وارد باغ شدیم .

جلو پای عروس و داماد یه عالمه آتش بازی کردیم .

آخرین آتشی که زدیم اینجوری بود آتش به صورت سقفی از دو طرف به سمت بالا پرتاب می شد و هیچ صدمه ای به کسی نمیزد باید عروس و داماد از زیر این آتش رد می شدن  .که خیلی با مزه بود .

ارغی  می گفت بریم کسری می گفت نه .

وقتی که ارغوانک و کسری به محل عقد نزدیک شدند و در قایق سوار شدند و عاقد صیقه عقد را جاری کرد همه ما منتظر شنیدن جواب بودیم ولی ارغوان ساکت بود .احساس کردم شاید مشکلی پیش آمده باشد برای همین نزدیکش رفتم و گفتم ارغوان چیزی شده ؟

ارغوان : نه .

من : پس چرا جواب نمی دی نکنه زیرلفظی می خوای ؟

ارغوان : نه .

عاقد که ما را به دقت می نگرید گفت : خانوم چی کار می کنید زن این آقا میشید یا نه ؟

ارغوان : بعله .

و با جواب بله ارغوان همه دست زدیم و  از زیر آب فواره هایی به سمت بالا بیرون زد و همزمان با آن قایق را کسری باز کرد به حرکت درآورد . گفت ما رفتیم شام همه تونو ملیکا میده .

نداد هم خوب نداده دیگه . همه تون نون و پنیر مهمون من هستید .

پوریا : شما دست تو جیبت نکن . زحمت میشه شاه داماد .

کسری خنده ای کوتاه کرد و بعد با دست با همه خداحافظی کرد .

همه می خندیدیم .وبا خنده شروع به رقصیدن کردیم .

بعد از اینکه کسری و ارغوانک از قایق بیرون آمدند مهمانی با رقص و پایکوبی تا صبح ادامه پیدا کرد .

ساعت 2:30 بامداد بود که عروسی تمام شد و با دست به دست دادن این دوجوان توسط والدینشان و آرزوی خیر برای زندگی شان همه به زیر سرسبزترین درخت باغ رفتیم و در پشت سر ارغوان ایستادیم تا دسته گلش را به سمت یکی از ما بیندازد .

با به صدا درآمدن آهنگ to night  انريكه ارغوان پشت به ما ایستاد و گفت : بچه ها آماده اید ؟

پوریا : آره آره تو بنداز .

آنیسا : بابا تو چه هولی !!!!

بالاخره ارغوان دست گلش را به پشت سرش پرت کرد که در دست عسل افتاد .

باصدای دست همگی و نگاه کردن عسل و پوریا به هم دیگر و بعد نگاه کردن آن دو به من بالاخره منم با این ازدواج موافقتم را اعلام کردم و قرار ازدواج بعدی به آینده موکول کردیم .

وقتی می خواستیم با همه خداحافظی کنیم و به خانه برگردیم پوریا سر راه م سبز شد و گفت : واقعا قبول کردی ؟

من : چیو ؟؟

پوریا : ازدواج من و عسل رو .

من : حالا درباره اش فکر می کنم .

پوریا : حالا الان فکر کن .

با گفتن این جمله از دهان پوریا همه ساکت شدند و به ما نگاه می کردند که من گفتم : بستگی داره .

پوریا : به چی ؟

من : به رفتارت .

پوریا : بچه به خوبی من نه هستش نه دیدی . اگر هم مشکلت کمک کردن تو کار های خونه اس . مسئله ای نیست همه کار ها رو خودم می کنم .ظرف می شورم از ماشین ظرف شویی بهتر . لباس اتو می کنم جای ۱۰ اوتوشویی و...

من : باشه بابا عسل برای تو مخمو  خوردی .

همه دست زدن و پوریا هم منو بغل کرد و گفت : بالاخره مهربون شدی .راستی بهت گفته بودم چه قدر خوشگلی ؟

من : برو حاجی فیروز و سیاه کن . قرص فشارخون .

. بالا خره از مهمونی خارج شدیم و به خانه حرکت کردیم .

و این بود جشن ازدواج با شکوه ارغوان و کسری .

امیدوارم همه به کسی که دوستش دارن برسن و خوشبخت بشن مثل ارغوان و کسری .

نظر بدید .

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391 ساعت 18:6 توسط ملیکا |


سال نومبارک !!!!!

 

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

 

 

 

 

سلام دوست جونا

خوبید ؟؟؟

خوشید ؟؟

سال نو مبارک

 

امیدوارم سالی پر از شادی و

 

سرسبزی

 

 

داشته باشید همچون سبزه .

 

 

شاد باشید همچون سیب

 

 

آزاد باشید همچون ماهی 

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

                           تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

یا مقلب القلوب والابصار

 

یا مدبر اللیل و النهار

 

یا محول الحول والاحوال تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

 

حول حالنا الی احسن الحال

 

 

زندگی همچون دریاست .

 

 

گاهی آرام است و

 

 

گاهی طوفانی .

 

 

اما به یاد داشته باش که بعد

 

از هر طوفانی

 

 

دریا آرام  است .

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net  سالی نیکو را برای شما        

 

 

آرزو مندم  

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ساعت 15:22 توسط ملیکا |


قسمت 19

سلام سلام سلام.ديديد زود اومدم؟؟؟

خب بريم سراغ داستان:

بعد از چند روز ارغوان اومد خونه و كسرا هم هر روز مي اومد پيشش.معلوم بود كه ارغوان رو به چشم ديگه اي جز زن ِ زندگيش نگاه نميكنه...

22 نوامبر بود كه بالاخره طاقت نياورد و زنگ زد به مامان ارغوان.مامان ارغوان كسرا رو ميشناخت.

كسرا:سلام خانوم بهادري.خوبين؟

مامان ارغوان:سلام كسرا جان.مرسي مادر.خودت خوبي؟

كسرا:به لطف شما خوبيم.

مامان ارغوان:خب خدا رو شكر.كار داشتي پسرم؟

كسرا:اِاِاِاِاِاِممممم....چيزه...راستش...مامان جان من ميخواستم....ميخوام با ارغوان...

مامان ارغوان:كسرا جان چيزي شده؟حرفتو بزن

كسرا:نه نه چيزي نشده...فقط...فقط...ميخوام باهاش ازدواج كنم.....البته اگه شما منو لايق بدونيد

صداي قهقهه ي مامان ارغوان بلند شد.گفت:كي از تو بهتر كسرا جان.البته من چيكارم مادر؟مهم خود ارغوانه.هر چي اون بگه

كسرا حرفاشو با مامان ارغوان زد و قرار شد خاستگاري 25 نوامبر خونه ي من انجام بشه.فقط چون بليط مامانش جور نشد قرار شد مراسم بدون حضور مادر ارغوان برگذار بشه

با اينكه تازه بيست و دوم بود ولي كسرا و ارغوان از الان آروم و قرار نداشتن.

پوريا هم از اين فرصت استفاده مي كرد و هي سر به سرشون  ميذاشت

شب آخر بود.يعني 24 نوامبر.

من و هديه و گلسا و عسل و شيما طبق معمول هميشه تو خونه بوديم.

رفتم دم اتاق ارغوان در زدم و آروم رفتم تو.

ديدم نشسته رو تخت داره گريه مي كنه...بعدِ من،هديه و گلسا و عسل و شيما هم اومدن تو.

هديه با ديدن ارغوان محكم زد تو سرش و گفت:خاك بر سر ديوونت كنن.نه به اون كه داشتي خودتو مي كشتي نه به حالا...

چته دختر؟

و سرش رو كرد طرف سقف اتاق و گفت:خدايا يكم از اين شانسا به ما بده...يه پسر مثه كسرا هم بده...

ارغوان:اِاِاِاِاِاِاِ....از اين ناراحتم كه دارم از پيشتون ميرم...يكم با احساس باش...

هديه:مثلا ً تو الان با احساسي؟؟؟

گلسا:بسه ديگه...عسل برو آهنگ بذار ميخوايم امشب بتركونيم...

و عسلم همين كارو كرد.يهو كل خونه از صداي موزيك رفت هوا...

تا صبح داشتيم 6 نفري مي رقصيديم و مي خنديديم...

 

 

بالاخره انتظار ارغوان و كسرا به پايان رسيد و  روز خاستگاري سر رسيد.

ارغوان از صبح هممونو مجبور كرده بود خونرو تميز كنيم و خودشم به هيچي دست نزد!

ساعت تقريبا ً 6 غروب بود كه كسرا مثله هميشه (البته اين دفعه يكم بيشتر از هميشه)شيك شده بود و با يه دسته و گل و يه جعبه شيريني همراه پدرش اومد.(مادر كسرا تو تصادف فوت كرده بود)

سلام كردن و من به سمت سالن پذيرايي راهنماييشون كردم.

نشستن و پدر كسرا بعد از 10 دقيقه گفت :خب بهتره بريم سر اصل مطلب.ارغوان جان تشريف نميارن؟

پوريا:نه.عروس رفته گُل بچينه....!!!
من:اي خدا...بيا برو بيرون....

عسل و پوريا رفتن بيرون.

گلسا رفت و ارغوان رو صدا كرد و با هم اومدن تو پذيرايي.

كسرا از دور يه چشمك به ارغوان زد و اون استرس رو از ارغوان گرفت.

ارغوان با متانت هميشگي اومد و به همه سلام كرد و نشست.

مهريه ي ارغوان 2734 سكه كه مجموع تاريخ تولداشون بود (1368 +1366)و 134 شاخه گل ارغوان كه بازم مجموع تاريخ تولدشون بود (66+68) و روز عروسي هم 18 ژانويه تعيين شد.

بعد از صحبت ها پدر كسرا يه جعبه كه معلوم بود انگشتر ِ نشون توشه به كسرا داد.كسرا هم اومد جلوي ارغوان نشست روي زانو هاش ودر ِ جعبه رو باز كرد.

ارغوان با ديدن انگشتر الماس كه دو تا نگين ياقوت هم دو طرفش بود جيغ كوتاهي كشيد...

حالا خود كسرا هم هول شده بود خجالت ميكشيد ولي معلوم بود كه ارغوان از خجالتش واسش مهم تره.

بالاخره دست چپ ارغوان رو گرفت و حلقه رو به عنوان يك نشونه ــ كه يعني ارغوان ديگه مال كسراس ــ‌ دست ارغوان كرد.

بالاخره شب خاستگاري تموم شد و كسرا و پدرش از ما خداحافظي كردن و رفتن.

ساعت حدود 9:30 بود كه گوشي ارغوان زنگ زد.كسرا بود.كلي با هم حرف زدن  و بعد از اينكه قطع كردن ارغوان حاظر شد وكسرا اومد دنبالش.

ارغوان: مليكا جون من امشب نميام.ميرم خونه ي كسرا

من:باشه فقط مواظب خودت باش.....

ارغوان:چشم خداحافظ.

و رفت.

خب ديگه دوستا ي گلم خسته شدم.بقيه داستان بمونه واسه بعد.

فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390 ساعت 19:53 توسط ملیکا |


قسمت 19

سلام سلام سلام.ديديد زود اومدم؟؟؟

خب بريم سراغ داستان:

بعد از چند روز ارغوان اومد خونه و كسرا هم هر روز مي اومد پيشش.معلوم بود كه ارغوان رو به چشم ديگه اي جز زن ِ زندگيش نگاه نميكنه...

22 نوامبر بود كه بالاخره طاقت نياورد و زنگ زد به مامان ارغوان.مامان ارغوان كسرا رو ميشناخت.

كسرا:سلام خانوم بهادري.خوبين؟

مامان ارغوان:سلام كسرا جان.مرسي مادر.خودت خوبي؟

كسرا:به لطف شما خوبيم.

مامان ارغوان:خب خدا رو شكر.كار داشتي پسرم؟

كسرا:اِاِاِاِاِاِممممم....چيزه...راستش...مامان جان من ميخواستم....ميخوام با ارغوان...

مامان ارغوان:كسرا جان چيزي شده؟حرفتو بزن

كسرا:نه نه چيزي نشده...فقط...فقط...ميخوام باهاش ازدواج كنم.....البته اگه شما منو لايق بدونيد

صداي قهقهه ي مامان ارغوان بلند شد.گفت:كي از تو بهتر كسرا جان.البته من چيكارم مادر؟مهم خود ارغوانه.هر چي اون بگه

كسرا حرفاشو با مامان ارغوان زد و قرار شد خاستگاري 25 نوامبر خونه ي من انجام بشه.فقط چون بليط مامانش جور نشد قرار شد مراسم بدون حضور مادر ارغوان برگذار بشه

با اينكه تازه بيست و دوم بود ولي كسرا و ارغوان از الان آروم و قرار نداشتن.

پوريا هم از اين فرصت استفاده مي كرد و هي سر به سرشون  ميذاشت

شب آخر بود.يعني 24 نوامبر.

من و هديه و گلسا و عسل و شيما طبق معمول هميشه تو خونه بوديم.

رفتم دم اتاق ارغوان در زدم و آروم رفتم تو.

ديدم نشسته رو تخت داره گريه مي كنه...بعدِ من،هديه و گلسا و عسل و شيما هم اومدن تو.

هديه با ديدن ارغوان محكم زد تو سرش و گفت:خاك بر سر ديوونت كنن.نه به اون كه داشتي خودتو مي كشتي نه به حالا...

چته دختر؟

و سرش رو كرد طرف سقف اتاق و گفت:خدايا يكم از اين شانسا به ما بده...يه پسر مثه كسرا هم بده...

ارغوان:اِاِاِاِاِاِاِ....از اين ناراحتم كه دارم از پيشتون ميرم...يكم با احساس باش...

هديه:مثلا ً تو الان با احساسي؟؟؟

گلسا:بسه ديگه...عسل برو آهنگ بذار ميخوايم امشب بتركونيم...

و عسلم همين كارو كرد.يهو كل خونه از صداي موزيك رفت هوا...

تا صبح داشتيم 6 نفري مي رقصيديم و مي خنديديم...

 

 

بالاخره انتظار ارغوان و كسرا به پايان رسيد و  روز خاستگاري سر رسيد.

ارغوان از صبح هممونو مجبور كرده بود خونرو تميز كنيم و خودشم به هيچي دست نزد!

ساعت تقريبا ً 6 غروب بود كه كسرا مثله هميشه (البته اين دفعه يكم بيشتر از هميشه)شيك شده بود و با يه دسته و گل و يه جعبه شيريني همراه پدرش اومد.(مادر كسرا تو تصادف فوت كرده بود)

سلام كردن و من به سمت سالن پذيرايي راهنماييشون كردم.

نشستن و پدر كسرا بعد از 10 دقيقه گفت :خب بهتره بريم سر اصل مطلب.ارغوان جان تشريف نميارن؟

پوريا:نه.عروس رفته گُل بچينه....!!!
من:اي خدا...بيا برو بيرون....

عسل و پوريا رفتن بيرون.

گلسا رفت و ارغوان رو صدا كرد و با هم اومدن تو پذيرايي.

كسرا از دور يه چشمك به ارغوان زد و اون استرس رو از ارغوان گرفت.

ارغوان با متانت هميشگي اومد و به همه سلام كرد و نشست.

مهريه ي ارغوان 2734 سكه كه مجموع تاريخ تولداشون بود (1368 +1366)و 134 شاخه گل ارغوان كه بازم مجموع تاريخ تولدشون بود (66+68) و روز عروسي هم 18 ژانويه تعيين شد.

بعد از صحبت ها پدر كسرا يه جعبه كه معلوم بود انگشتر ِ نشون توشه به كسرا داد.كسرا هم اومد جلوي ارغوان نشست روي زانو هاش ودر ِ جعبه رو باز كرد.

ارغوان با ديدن انگشتر الماس كه دو تا نگين ياقوت هم دو طرفش بود جيغ كوتاهي كشيد...

حالا خود كسرا هم هول شده بود خجالت ميكشيد ولي معلوم بود كه ارغوان از خجالتش واسش مهم تره.

بالاخره دست چپ ارغوان رو گرفت و حلقه رو به عنوان يك نشونه ــ كه يعني ارغوان ديگه مال كسراس ــ‌ دست ارغوان كرد.

بالاخره شب خاستگاري تموم شد و كسرا و پدرش از ما خداحافظي كردن و رفتن.

ساعت حدود 9:30 بود كه گوشي ارغوان زنگ زد.كسرا بود.كلي با هم حرف زدن  و بعد از اينكه قطع كردن ارغوان حاظر شد وكسرا اومد دنبالش.

ارغوان: مليكا جون من امشب نميام.ميرم خونه ي كسرا

من:باشه فقط مواظب خودت باش.....

ارغوان:چشم خداحافظ.

و رفت.

خب ديگه دوستا ي گلم خسته شدم.بقيه داستان بمونه واسه بعد.

فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390 ساعت 18:3 توسط ملیکا |